






+ به زودی
یک وبلاگ جدید با اسمی جدید ساختم و میخوام هرچیزی که تموم این سالها اتفاق افتاده رو اونجا بنویسم برای خودم ، تا مرور کنم خوبی های دیگران (که کم بودن) و بدیهای خیلی های دیگه رو (که خیلی خیلی زیاد بودن)
خداحافظ
ای داد از این من
از منی که پر از حسرت
پر از فریاد
پر از اشک
اما
گلویی نیست تا فریاد بزنم
چشمی نیست تا به باران مهمانش کنم
همان بهتر که سکوت کنم
همان بهتر چشمهایم را ببندم
و هیچ را ببینم که
حقیقت این است
حقیقت
سفر است و تنها پرواز کردن
حقیقت
غم است و هزاران خاطره
همه سنگند
همه همه را نمیبینند
همه من را نمیبینند
منی که خود را به دست باد سپردم و
من که دیگر من نمیشود.
مهربانی کن ُشاید فردایی نباشد
من اسیر چه هستم؟؟؟؟؟
اسیر باد؟
باد که خود اسیر خاک شده،
اسیر شب؟
شب که خود اسیر تاریکی شده،
بارن ، شب ، سکوت ، تنهایی و شمع
باران میبارد ،
شب در راه است ،
سکوت به اوج خود رسیده ،
تنهایی به خود عادت کرده ،
شمع میسوزد و آب میشود ،
و اکنون
صدای باران در شب سکوت تنهایی را میشکند،
و در آخر
شمع در تنهایی ، در اوج سکوت شب، باران به مهمانی چشمهایش دعوت میکند.
ای باران ببار، ببار تا کویری خشکیده از قطره های تو جانی دوباره گیرد ،
ای شب ، ظلمتت را بر روی سفیدی آسمان بیانداز تا یادمان نرود پشت هر سیاهی ، سفیدی نهفته است،
ای سکوت ، مغرور بمان همچون کوه،
ای تنهایی ، نفرین بر ... ،
و
ای شمع بسوز، بسوز تا شاید شقایق از سوختن تو رسم ماندن و عاشق شدن را بیاموزد.
نمیدونم چرا ما وقتی به یک بمبست میخوریم دیگه دنیا رو سیاه و خاموش میبینیم ، مگه یاد مون رفته که خدایی هست ما رو دوست داشته باشه پس چرا نادیده اش گرفته ایم.
من خودم قبل از شروع کاری اول تمام ابعادش رو در نظر دارم و احتمالاتی که ممکن بیافتند رو نادیده نمیگیرم و وقتی هم که شروع کردم اگر وسط راه به چاهی رسیدم یا بمبستی برخورد کردم درست فکر میکنم و اگر منطقی بود قبولش میکنم ویا همون طوری ادامه میدم و یا میزارم کنار و یک راه دیگه و یا یک هدف دیگه رو تنخاب میکنم و لی اگر دلیل منطقی نداشت تمام سعی ام رو میکنم تا مشکل رو حل کنم.
خلاصه منطق چیز خوبیه و احساس همیشه خوب نیست .
نمیدانم چرا آسمون آبی برای چشمانم بی رنگ شده و
خورشید دیگر برایم تاریک تر از شب شده؟
در آبی دریا میشود لذت صداقت و یک رنگی را دید اما در چشمان این مردمان چیزی به جز دو رنگی نمیتوان دید.
به یاد نمی آورم که دستم رادر کدام کوچه رها کردی ولی بدان دلم همیشه همراه تو خواهد ماند.
من دیگه آرزوی پرواز را از سرم پرانده ام ،
من دیگه ماه را هم نمیخواهم ،
به همین تک فانوس که در انتهای جاده فقط سوسویش پیداست اکتفا میکنم،
من ساده همیشه به این امید داشتم که یکی هست مثل کوه و میشه تکیه گاه
خوبی باشه ولی انگار امید واهی بود و بس.
ولی هرگز این رو انکار نمیشم که همیشه یکی بود و هست که اون فانوس رو همیشه
روشن میگذاشت و حرفهای دلم رو نگفته میشنید و نشنیده درکم میکرد.
اگر بدونی که دو روز دیگه سفر میکنی به دیار باقی ، چه کار میکنی؟
من که باور نمیکنم ولی احتمال اینکه حقیقتی هست که باید پذیرفت رو قبول دارم پس بهش فکر میکنم . اما اول از خدا میخواهم که به همه بازمانده ها صبر بده . و همه رفتگان رو بیامرزد.
بعد سعی میکنم که از همه بابت کارهای بدی که انجام دادم معذرت بخواهم . البته وقت خیلی کم هست و از طرفی گنگ میشم و روحم سنگین میشه.
I DON’T FORGET YOU
سلام داداش ،
امسال باز مثل پارسال بدون تو جشن تولدت رو میگیریم و امید وارم که تبریک گویی ما رو بشنوی و بدونی که هیچ وقت فراموشت نمیکنیم . ولی مامان و بابا و آبجی و داداش کوچولو باز مین پیشت و کیکی رو هم میبرن و 27 سالگی تو رو تبریک میگن و از خدا میخواهیم که اون دنیا هم برات جشن بگیرند و ...
سینا 27 سالگیت مبارک.
این غم عشق است پایان ندارد
دوری یار است پایان ندارد
صدا در گلو ، بغضی در سینه
زندانی عشق پایان ندارد
چشمی منتظر ، دلی بی قرار
جاده های فراق پایان ندارد
هجران دوست وهجرت یار است
بی تابی من پایان ندارد
سکوت خانه ، خانه ای بی نور
اشک آسمان پایان ندارد
بغضی در گلو ، هق هق و گریه
دگر بی قراری پایان ندارد
چهره ی یارم در نظر آمد
کم سویی چشم پایان ندارد
دستان گرمش احساس کردم
بی حسی من پایان ندارد
مسافر من از راه رسیده
خنده و شادی پایان ندارد
سلام به...
نمیدونم از کجا بگم ولی اول اگر موافق باشی جواب نظر رو میدم. درست میگی ، خیلی خوبه از چیزی بنویسی که هم وجود داره و هر کسی سر انجام تجربه میکنه و خوبه ما خودمون رو برای مرگ آماده کنیم چون خودت هم میدونی که مرگ انتهاست و دیگر برنمیگردی پس به نظر من مرگ پایان هم هست و شروع هم میشه گفت .آره زمان میگذره و نمیشه جلوش رو گرفت اماچرا با غم بگذره؟؟؟ مگه میشه تو شادی رو قبول نداشته باشی؟؟؟ مگه تو از دیدن شادی شاد میشی؟؟؟پس بیا شادی رو خودت پیدا کنی نه اینکه اطرافیانت با کاراشون تو رو شاد یا ناراحت کنند.
باور کن تو خودت شادی رو می آفرینی باور کن.
ای کاش فریادم رو میشنیدی وقتی بهت میگم باور کن.........
آره درد هست ، غم هست، گریه هست، دوری هست، آره سخته شاید تحمل اینها ولی ای عزیز ما برای این انسانیم تا درک کنیم و تحمل کنیم و انتخاب کنیم خوب و بد ، زشت و زیبا ، غم و شادی،هجران وصال،شب و یا روزو... .
برادرم تو انتخاب کن فقط خودت نه دلت و نه ... فقط خودت.
بنویس از مرگ اما خواهش میکنم کم کم دلت را مثل روز ... شاد و زنده کن،خواهش میکنم.
و در آخر همه چیز وجود داره فقط ما آدمها گم شده ایم نه آنها.
سلام
بدون هیچ مقدمه ای از اینکه درک کردی که زمان همه چیز رو درست میکنه خیلی خوشحال شدم. از طرفی اگر تو خدا رو قبول داری و گذر عمر رو ، پس چرا باز از مرگ حرف میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو هنوز در قسمت اول زندگی هستی و هنوز همه رنگهای زندگی رو ندیدی پس این جرأت رو به خودت بده و با قلم تجربه ها بقیه بوم زندگی رو رنگ کن و هر جور خودت خواستی رنگ کن .
باز هم تشکر. خیلی خوشحالم کردی.
بگذار خودت ،خودت رو بسازی ،نه اطرافیانت.
باز میگم که گذشته رو بنداز دور و فقط تجربه ها رو نگهدار.
این بار من مینویسم و از تو فقط خواهش میکنم بخوانی چون من فقط برای تو مینویسم .
از اینکه باز حرفهای من برات پوشالی شده و اهمیتی ندادی خیلی ناراحتم . فکر میکردم که اون همه حرف زدن ها شاید اندکی نتیجه داشته باشه اما انگار که بی اثر بودند.چرا ؟ چرا آدمها غمهای خودشون رو اندازه کوه میبینند؟ قبول دارم که مشکلات سختند اما هر چاهی یک راهی داره.چرا ما اونهایی رو که عزیزترینشون رو از دست دادند فراموش کردیم ؟ چرا اونی رو که روی تخت بیمارستن افتاده و داره زجر میکشه رو فراموش کردیم ؟ چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از طرفی من که تا حالا هر چی گل رز دیدم خار داشته ، منظورم اینکه همیشه زیبایی ها و زشتی ها با هم هستند و همین جالبه. شاید باز بگی که دارم شعار میدم ولی باور دارم که زندگی با همین سختی ها ، دوری ها ، غمها و... زیباست و اگر نباشند بعد از دو سه روز زده میشی. (خواهش میکنم روش فکر کن و عاقلانه). اینکه باز مرگ رو صدا میکنی منو زجر میده ، باز مرگ؟ باز بی احتیاطی و باز دوری و غم............. . چرا ؟ من مرگ رو لایق تو نمیبینم . مرگ شایسته هر کسی نیست. مرگ رو هم نمیشه انتخاب کرد. مرگ اولین راه برای کسانی هست که قدر نفس کشیدن رو نمیدونند و مغرور و کورند و تو هیچ کدوم اینها نیستی. تو مگه چی کم داری الان که به خاطر یک شخصیت ... به اینجا رسیدی . چرا باور نمیکنی که شکست باید باشه ،غم دوری باید باشه، تنفر باید باشه تا زندگی مزه داشته باشه . ما ها با این شکست ها چیزی رو بدست می آوریم که در هیچ عالمی نمیفروشند و نمیخرند و خوشا به حال کسانی که زودتر پیدا میکنند و خوش تر به حال کسی که از تجربه ها عبرت گیرد و ره توشه راهش بکنه.
من از شما خواهش میکنم بیشتر فکر کنی و غم گذشته و حسرت آینده رو نخور.
به آنچه که هستی قانع نباش و گذشته تلخ دیروز را بهانه برای امروز نکن .
تنها تشابه امروز با دیروز در این است که دیگر بر نمیگردند . پس حسرت دیروز و ترس فردا رو نداشته باش و روز خوبی رو بساز.
سلام
از کجا شروع کنم؟!
میخواهم برای آنهایی بنویسم که زیر رگبار پیاده و تنها میروند ،
آنهایی که سیاوش ها را دوست دارند و آهنگ بارون میخوانند،
برای اونی که با عینک دودی که روی چشماش هست میخواهد بوم زندگیش رو سفید رنگ بزنه.
بگم که :
دنیا دو روزه ، یک روزش سختی و روز دیگش شادی. شاید بگی تا حالا صد بار شنیدی ولی به چشم ندیدی. شاید حق با تو باشه ولی اگر تو عینکت رو برداری حتما" میبینی.
چرا اون روزی که از ته دل لبخند میزدی رو فراموش کردی و چرا باور نمیکنی که امروز تو همان قهقه ها رو در وجودت زندانی کرد ه ای و کافیه که بخوای.
دلم شده مثل دریا آخه همه اشکهام رو توی اون پنهان کردم.حالا نمیدونم چه کار کنم ؟
اگر همه رو بریزم بیرون همه جا رو سیل میگیره و اگر همون تو بمونه خودم غرق میشی. خدایا آخه رسمش نبود .آره رسمش نبود که من توی آسمونها به دنبال گمشده ام بگردم . باشه میگردم ولی چرا پیداش نکردم . یک سال را به انتظار گذشت اما...
میگه یک دل شکسته صد تا بی قرار میخواهد چه کار،راسته آخه من که دیگه دلی ندارم تا تو واسش بسوزی. من دیگه توی این عالم چشمهیم را بستم و فقط میرم و میرم تا شاید یک روز به گمشده ی پنهانم برسم.آره من دیگه حتی تو رو هم نمیبینم پس برو که من سیاهم وبا سیاهی ها رفیقم..........................
تا شب هست و ستاره میشه تنها رفت ولی وای به لحظه ای که همش سفیدی باشه.
من عادت کردم به هر چه که میاد بگم:
چون میگذرد غمی نیست.
چشماهم رو کم کم باز میکنم و دستی به صورتم میزنم و بلند میشم.
باز هم یک صبح دیگر شروع شد، باز شب به صبح رسید و او نیامد.
باز خورشید آمد ولی با دستهای خالی و چشمان بارانی.........
سال گذشت،شبها بی تو گذشت، شمع ها سوختند و گلها پژمرده شدند،
اما پروازت به پایان نرسید و چشمان ما هنوز در انتظارند.
یک سال با تمام برگهای زرد و سبزش و قرمزش سپری شد .
نمیگم که بد بود اگر چه بد ترین اتفاق رخ داد اما با این حال از خدا وند، سپاس گذارم .
و از اون خدایی که سیاهی رو با سپیدی در آسمون مثل دفتر زنگیم که سیاه هست اما کمی سپیدی داره ، قرار دادُ میخواهم که امسال رو بهتر از پارسال رنگ بزنه چون کم کم میخواهم بوم زندگیم رو رنگارنگ بکنم تا همه بدونند که رنگین کمون هم قشنگه حتی با وجود رنگ مشکی.
چه کس فریاد دلم را میشنود در حالی که تمام عالم در اوج سکوت به خواب رفته .
یه دل شکسته صد تا بیقرار میخواد چیکار
قفس کهنه ی من ، میخ و زوار میخواد چیکار
آخه دو زار جیگرک ، سفره قلمکار میخواد چیکار
یه حموم خرابه ، هفتاد جومه دار میخواد چیکار
ما یه عمره میون موندن ورفتن دو دلیم
یه مسافر آخه عشق موندگار میخواد چیکار
خودمو به خواب زدم ، تو هم چشمات رو روی هم بزار
آدم ابله دار رو آیینه دار میخواد چیکار
اسمت رو نکن رو این درخت خشک ونیمه جون
تن پوسیده و سردم، یادگار میخواد چیکار
واسه شکستن من خودتو نکن خسته
آدم مرده آخه چوبه ی دار میخواد چیکار
نمیدونم چرا این روز ها هرچی بیشتر به دنبال صداقت توی این کوچه پس کوچه ها میگردم ، نیاب تر میشه . مگه ما آدمها توی دروغ چی دیدیم که حسابی غرق شدیم توش. آخه حیف نیست که رنگ آبی صداقت رو با رنگ خاکستری دروغ عوض کنیم.
بیایید و یک بار که شده توی بوم زندگی با مداد آبی خار های توی باغچه رو بکشیم شاید این طوری خار های توی باغچه کمتر ما ها رو اذیت بکنند.
من به کدامین کوچه بروم که در آنجا دری برایم باز شود من که در اوج آسمون غرق شده ام ، منی که در اعماق اقیانوس پر پروازم را از دست دادم من میخواستم به در نهایت شب خورشید را لمس کنم من میخواستم در کوچه های پر پیچ و خم تابلو ورود ممنوع را بزارم تا دیگران، مثل من در این کوچه ها گم نشوند. به من میگویند چشمهایت را ببند و سکوت کن. چشمهایت را ببند وقتی ستاره را خاموش میکنند، سکوت کن وقتی امواج دریا به ساحل هجوم آوردند. اما من نه چشمم را میبندم ونه سکوت میکنم بله د راوج سکوتم فریاد ها میزنم .
اگر از وحشت مرداب خود دلگیرم
به خدا منتظر فرصت یک تغییرم
مثل یک خانه و کاشانه از ریشه خرابم
رو به ویرانی و کس نکند تعمیرم
من اگر برکه صفت ماندم و دریا نشدم
چه کنم بسته تقدیرم و بی تقصیرم
مگذارید دگر بر سر راهم تله ای
من که خود بی تله در دام خود زنجیرم
همه پژمرده و افسرده و ماتم زده ام
همه مینالم و چون ناله بی تاثیرم
در دلم بار دگر میل به دریا شدنست
گر چه چون قطره یکدانه و بی تکثیرم
از تماشای زمین و زهمه جا خسته شدم
همچنان منتظر فرصت یک تغیرم
لاله کاران دگر لاله مکارید
باغبانان دو دست از گل بدارید
اگر عهد گلان این بود که دیدم
ز بیخ گل بر کنید و خار بکارید
az koja in kheiabane por az pich o kham ro shoro baiad kard
akhe midony man tanha be saie che tor ghadam bardaram
be har kase ke residam ham safar dasht vali man
man ham safar khod ra dar jade ha gom kardam
man be to mohtajam mesle neiaze shab be mah